تخته سیاه قلب هرچی عشق کشید |
|||||||||||||||||
یک شنبه 5 شهريور 1391برچسب:, :: 22:48 :: نويسنده : هادی
دختر بغضش را قورت داد. گوشي را محكم در دستش فشرد و گفت: - نميخواي منو ببيني؟! آنطرف خط پسر با صدايي گرفته گفت: - شايد اينطوري بهتر بتونيم همديگرو فراموش كنيم. بغض دختر تركيد، گوشي را رها كرد، بلند شد، پسر سرش را بالا آورد، گوشي از دستش رها شد و با چشماني خيس از پشت شيشه دختر را كه به سمت در زندان ميرفت نگاه كرد. نظرات شما عزیزان:
سیلام
مشکل داری مگه؟! وب پاک میکنی.هاها
گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند قشنگ بوووود
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
![]() نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |